|
زندگی یک مرده
|
اول صبح، بعد از کلی فحش دادن به زمین و زمان از رختخواب گرم و نه چندان راحتم بلند شدم . بعد از دوش گرفتن به سمت محل کارم تو میدون انقلاب اسلامی راه افتادم . بر حسب عادت یه روزنامه گرفتم . درحالیکه راجع به کارهای امروزم فکر می کردم ، قدم زنان از جلوی سینما بهمن رد شدم . بعدش صحنه ای رو دیدم که تک تک سلولهای بدنم لرزید . باورناپذیر بود . وای بر من ... وای بر ما ...
دو تا بچه خیابونی فال فروش رو دیدم. باز هم برحسب یه عادت قدیمی از سر دلسوزی نگاهشون کردم .
دوستهای نزدیکم می دونن که هیچ چیزی توی این دنیا به اندازه دیدن اونها من رو ناراحت نمی کنه.
این یه ادعا نیست .واقعا دلم براشون می سوزه. اما اون صحنه خیلی دردناک بود . همونطور که تو عکس می بینین ، یه خواهر و برادر بودن . دختره که بزرگتر بود . دیدم صورتشو چسبونده به صورت برادرش . اول متوجه نشدم چرا؟؟؟
بعد که دقت کردم ، دیدم پسره حالش خوب نیست . صورتش سرخ سرخه . پرسیدم داداشت چشه ؟ گفت : عمو ، مریضه ، داغه ، تب داره
دختره برای فرار از سرمای لعنتی ، پناه آورده به صورت داغ برادرش .
خشکم زد . 5 دقیقه همونجا تکیه دادم به دیوار .
دخترک گفت : عمو ، عمو یه فال بخر
پرسیدم : اسم داداشت چیه ؟ گفت : حسین.
گفتم میذاری یه عکس ازتون بگیرم .خنده معصومانه ای کرد و گفت : نه
گفتم چرا؟ . هیچی نگفت . سرشو انداخت پایین ، روسریشو که عقب رفته بود کشید جلوتر.
پسره ، بی حال بود . حرفی نمی زد . اصلا نگام نمی کرد.
گفتم : پول می دم . بذار عکس بگیرم . گفت باشه.
توی اون سرما ، تو اون بدبختی خنده اش گرفته بود . این خنده از چی بود ؟ از شرم و خجالت . از شیطنت بچه گانه یا ...
فکرم دیگه کار نمی کرد . بعد از گرفتن عکس ازشون و دادن پول ، راه افتادم به سمت دفتر کارم .
راستی داریم به کجا می ریم ؟ آهای شما که بزرگترین دغدغتون در حد مریض شدن سگ خونگیتونه . شما که عروسک بغل می کنی می خوابی ؟ شما که ....
هیچ فکرشو کردی این دو تا ، امشب کجا می خوابن ؟ به خاطر روزنا مه ای که هم زیراندازشونه ، هم رواندازشون دعوا می کنن. آیندشون چی میشه؟
اصلا مگه آینده ای هم دارن؟
اون دختر حق عاشق شدن نداره ؟
اون پسر...
ولش کن ... همش شعاره ... همش تکراریه
از خودم ، از شما ، از همه متنفرم.

سال 83 ، چند روز بعد از مرگ پدرم خبر ناراحت کننده مرگ شازده کوچولوی هنر ایران رو شنیدم . غم روی غم . وای که چه روزهای بدی بود .
حسین پناهی روز 6 شهریور ماه سال 1335 مطابق با 28 آگوست 1956 در روستای دژکوه از توابع استان کهکیلویه و بویر احمد متولد شد
(گرچه در کالبد شکافی بعد از مرگ و بر اساس آزمایش دی-ان-ای زمان تولدش 6 شهریور 1339(1960) تشخیص داده شد.
0 پدرش "علی پناه" و مادرش "ماه کنیز" نام داشت.
در سال 1337 پدرش را ازدست داد .در سال 1341 در مکتب خانه دژکوه شروع به تحصیل کرد . و در سال 1345 تحصیلات ابتدایی را به پایان رساند .در سال 1346 برای تحصیل در کلاس ششم دژکوه را ترک کرد و به سوق رفت . در سال 1347 برای گرفتن سیکل به بهبهان رفت . در سال 1351 پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه آيت الله گلپايگاني واقع در قم رفته بود اما در سال 1354 حوزه را رها کرد و براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اين را هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.او به شوشتر سفر کرد و یک سال در آنجا آموزگاری پیشه کرد .سال 1355 به اهواز رفت و شغلهای مختلفی را امتحان می کرد . اما هیچ کدام با روحیات او سازگار نبود .به ناچار در سال 1356 به دژکوه بازگشت و با دختری به نام شوکت ازدواج کرد د. در سال 1357 به اهواز بازگشت و در کتابخانه شهر مشغول به کار شد . در همین سال دخترش ، لیلا ، متولد شد . در سال 1359 به جبهه رفت و در حالی که در بخش های فرهنگی جبهه مشغول بود دختر دومش به نام آنا متولد شد .وی در سال 1361 به تهران مهاجرت کرد و در یکی از مقبره های خصوصی امامزاده قاسم به مدت یک سال سکونت داشت .او در مدرسه هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.در سال 1363 سومین فرزندش ، سینا ، به دنیا آمد. در سال 1364 به استخدام صداسیما درآمد . پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند. با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.
در سال 1368 مادرش فوت کرد . در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.
به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود. اما حسين پناهی بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.
1361
0نخستین تجربه های نمایش نامه نویسی
0نوشتن یک گل وبهار
0گارگردانی نمایش خوابگردها
1362
0نوشتن آسانسور
0نوشتن و کارگردانی تله تئاتر سرودی برای مادران
1363
0تولد سومین فرزند: پسری بنام "سینا"
0نخستین تجربه های بازی در تله تئاترهای تلوزیونی
0بازی در سریال محله بهداشت
0نوشتن به سبک آمریکایی
1364
0استخدام در صدا و سیما
0بازی در سریال گرگها
0نوشتن دل شیر
0نوشتن دو مرغابی در مه
1365
0نخستین بازی در سینما
0بازی در فیلم سینمایی گال
0بازی در فیلم سینمائی گذرگاه
0بازی در فیلم سینمائی تیرباران
0بازی در تله تئاترهای دو مرغابی در مه و آسانسور
1366
0کارگردانی سریال تلوزیونی ماجراهای رونالد و مادرش
0بازی در تله تئاتر در آئینه خیال
1367
0نوشتن نخستین شعرها
0بازی در فیلم سینمائی درمسیرتند باد
0بازی در فیلم سینمائی هی جو
0 بازی در فیلم سینمائی ارثیه
0 بازی در فیلم سینمائی نار و نی
1368
0فوت مادرش "ماه کنیز"
0 بازی در فیلم سینمائی راز کوکب
0نوشتن مجموعه من و نازی
1369
0 بازی در فیلم سینمائی چاوش
0 بازی در فیلم سینمائی سایهء خیال
0دیپلم افتخار بهترین بازیگر جشنواره فجر برای فیلم سایهء خیال
0نوشتن پیامبران بی کتاب
1370
0بازی در فیلم سینمائی اوینار
0بازی در فیلم سینمائی مردناتمام
0بازی در فیلم سینمائی مهاجر
0 نوشتن کابوسهای روسی
1371
0نوشتن گوش بزرگ دیوار
0بازی در فیلم سینمائی هنر پیشه
1372
0نوشتن خروسها و ساعتها
0انتشار کتاب من و نازی
1373
0بازی در فیلم سینمائی آرزوی بزرگ
0بازی در فیلم سینمائی روز واقعه
1374
0نوشتن , بازی . کارگردانی سریال بی بی یون برای تلوزیون
0سریال توقیف شده و چند سال بعد نسخهء قیچی شدهء آن از تلوزیون نمایش داده می شود. چیزی در حدود دو سوم کل مجموعه !!!
0انتشار دو مرغابی در مه
1375
0انتشار آلبومی از دکلمهء شعرهایش با نام ستاره ها
0بازی در سریال دزدان مادر بزرگ
1376
0به صحنه بردن نمایش چیزی شبیه زندگی
0انتشار چیزی شبیه زندگی
0انتشار بی بی یون
0انتشار خروسها و ساعتها
1377
0بازی در فیلم سینمائی کشتی یونانی از مجموعه قصه های کیش
1378
0نوشتن دیالوگهای سریال امام علی و بازی در آن
1379
0بازی در سریال یحیی و گلابتون
1380
0بازی در سریال آژانس دوستی
1381
0نوشتن مجموعه نمی دانم ها
1382
0بازی در سریال آواز مه
0نوشتن مجموعه سال هاست که مرده ام
1383
0آغاز ضبط آلبوم دوم دکلمه هایش از خرداد ماه
0تصمیم برای جمع آوری مجموعه کامل شعرهایش
0پایان ضبط دکلمه شعرهایش در شب یکشنبه یازدهم مرداد
وی در 14 مرداد 1383 در حال حمل سطل زباله ، نزدیک در خروجی آپارتمانش ایست قلبی کرد . به همین دلیل جسدش خیلی زود متلاشی شد . تا اینکه پیکر متلاشی شده اش در ساعت 10 شب 17 مرداد توسط دخترش ،آنا ، پیدا شد . در روز سه شنبه 21 مرداد 1383 پیکرش در دژکوه تشییع شد .
در 15 مهر همان سال آلبوم دکلمهء آخرین سروده هایش با نام سلام , خداحافظ منتشر شد .
1384
0انتشار هفت دفتر و مجموعه کامل اشعارش با نام چشم چپ سگ
کارنامه هنری
فيلم ها:
گذرگاه /گال/تيرباران /هی جو/نار و نی /در مسير تندباد /ارثيه /راز کوکب/ سايه خيال/چاووش /اوينار /هنرپيشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مريم مقدس /قصه های کيش ( اپيزود اول، کشتی يونانی ) /بابا عزيز
مجموعه های تلويزيونی :
محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل يک لبخند/ايوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسايه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شليک نهايی/آواز مه
کتابها:
من و نازی/ستاره/چيزی شبيه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پيامبر بی کتاب/دل شير
علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسین پناهی نيز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».
جوايز :
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره 11 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1371 ]
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ]
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]
>> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]
حسين پاكدل:
...و به زودی همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكی كه به هم مجال نداديم تا دمی بر آن بياسائيم.
حسین پناهی در نمايش " چيزی شبيه زندگی "
همين الان آمدم از پيش حسين. آنجا بود، در خانه خودش و چون هميشه آرام وبی صدا ، محجوب وسر به زير، شاهد بود. می ديد، ساعت 2 بامداد يكشنبه 18 مرداد سال 83 می برندش اين بار بر دست ها. با ما بود ونظاره می كرد. پس آن پيكر نحيف لاغر از آن كه بود؟
همه بودند، حسين خود ميزبان بود همه را. يك يك هر كه را می آمد به لبخندی پذيرائی می كرد. خودش گفت، صدايش آنجا بود در نوار" ستاره " داشت به همه می گفت:
همه چی از ياد آدم ميره مگه يادش، كه هميشه يادشه.
داشت برای ما تعريف می كرد. خودش راوی اين آخرين سفرش بود. برای ما، داوود ميرباقری، عبدالله اسكندری، رسول نجفييان و من و ديگران می گفت. آرام وبی صدا مثل هميشه و تو بايد گوش تيز می كردی تا بشنوی. می گفت غروب خودم آمدم به طاطائی صاحب سوپر ماركت بغل خانه ام گفتم:
ما چيستيم ؟ جزملكولهای فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنيم! گفت چی می گی حسين آقا؟ گفتم هيچ چی من مردم. چند روزه مردم زحمت بكش به يكی خبر بده. فكر كرد شوخی می كنم . گذاشت تا دخترم بياد بفهمه. حرف منو قبول نكرد، حرف دخترمو قبول كرد. اينه كه به همه گفت و شمارو به زحمت انداخت. بعد تعارف كرد بريم تو درست مثل همون روزی كه با رضا شريفی نيا رفتيم بهش سربزنيم. اما اونروز حالش خوب نبود، در عوض امشب راحت وخوب بود، فقط مرده بود. گفت يه دقه صبر كنين تا جنازمو ببرن بعد با هم ميريم بالا، يه چيزی نوشتم می خوام براتون بخونم. منتظر آمبولانس بوديم. وقتی آمبولانس آمد، حسين به راننده خسته نباشيد گفت. بعد خودش كمك كرد جنازه بی وزنش را بگذارند در آمبولانس. وقتی آمبولانس رفت به ما گفت بريم بالا. گفت: البته بالا يه خورده بوی مرگ می ده، اما براتون پنجره رو باز می كنم. رفتيم بالا مثل هميشه يك عالم تنقلات گذاشت جلوی ما. می گفت: شاگردام ميارن، هرچی می گم نمی خورم بازم ميارن. بعد به ما چای داد. مثل هميشه توی ليوان های رنگ به رنگ. كوتاه وبلند، و بعضی وقت ها توی شيشه مربا. هميشه به او می گفتم ديگه درست شو حسين! يه خورده زندگی كن. به من می گفت: حسين جان! زندگی مشكل نيست، بلكه مشكلات زندگی اند. می بيني! می بينی به چه روزی افتاده ام؟ حق با توست. می بايست می خوابيدم. اما به سگها سوگند، كه خواب، كلك شياطين است تا از شصت سال عمر، سی سالش را به نفع مرگ ذخيره كنند.
داوود اصرار داشت او را برای نقشی در سريال " مختارنامه " به كار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلاً حوصله هيچ كاری را نداشت، می گفت برايم تعريف كنيد. و داوود برايش تعريف كرد. حسين می گفت: داوود جان اگر اجازه ميدی مثل اون نقش كوتاه تو سريال امام علی بازی كنم، ميام. اونجا وقتی گير خوارج افتادم كه می خواستن به بهانه امر به معروف، شيكم زنمو پاره كنن هر چی دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو همونی رو گفتی كه من می خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد كه به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدری در زندگی بميرم. راست می گفت می خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود می گفت: من نمی دونم جنازتم شده بايد بياد بازی كنه. حسين گفت: ميام! و من می دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفی نياست، منتظرش بوديم ، كه مدام تلفنی می گفت به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت. آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا كه قراره بيای بازی كنی بخون. حسين اين شعرش را برايمان خواند، درست بعد از آنكه آمبولانس جسدش را برده بود.
خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا، جای پای خود می نهيم وغروب می كنيم
هر پسين. خيلی وقت آنجا بوديم. ديگر بوی سكته ومرگ حسين رفته بود.
وقت خداحافظی، حسين به داوود كه می گريست گفت: جا مانده است
چيزی، جائي كه هيچ گاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد نه موهای سياه
و نه دندان های سفيد. تا دم در همه را بدرقه كرد. و دعوت كرد با او باشيم وقت خاك سپاری، می گفت: من تكه تكه از دست رفته ام در روز روز زندگانيم.
حسین پناهی يك مجموعه تله تئاتر كار كرده بود، همان وقت ها كه آدم با ارزشی به اسم " فريد حاج محمد كريم خان " مدير گروه فيلم وسريال بود. درست بعد از آنكه حسين در مجموعه محله بهداشت بازی كرده بود. اما به دلائلی واهی علی رغم اصرار فريد، پخشش نمی كردند. من آن ها را ديده بودم وغصه می خوردم. روز اولی كه مدير پخش شدم، سپردم آنهارا از آرشيو آوردند و همان شب پخش شد. مرداد بود، درست مثل حالا. نام آن تله تئاتر " دو مرغابی در مه " بود و خوش درخشيد، آب هم از آب تكان نخورد. بعد گوش بزرگ ديوار و بعد يكی ديگر. يادم هست يك گل و بهار را با دوربين 35 م.م گرفته بود و اتفاقی افتاد كه همه راش ها در حادثه ای از بين رفت و حسين گريان رفت و دوباره آن را با بازی درخشان زنده يادان مقبلی، امير فضلی و مهين ديهيم و ديگران در استوديو گلستان به صورت ويدئويی ضبط كرد،كه چندين بار از شبكه اول پخش شد.
حسین پناهی در دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد يكی از پركارترين و خلاق ترين نويسندگان و كارگردانان تلوزيون بود و اغلب كارهايش با مايه هائی از طنز تلخ، جزو پر بيننده ترين برنامه های نمايشی بود. البته آن موقع ها تلوزيون به شكل وحشتناكی برای شعور مخاطب احترام قائل بود و هر كس و هر چيز را به اسم برنامه به روی آنتن نمی فرستاد و حسين در آن شرايط سخت و پر وسواس كار های با ارزشی به مردم ارائه داد. دوستانی هم كمكش می كردند. يك سريال بلند تلوزيونی هم كار كرد به اسم " بی بی يون " و بعد ها، ديگر مدتی مشغول بازنويسی كارهای ديگران شد. طی سالهای 67 تا 71 در يك ساختمان با حسين همسايه بوديم و شب های زيادی را با هم سر می كرديم و حسين شعر هايش را برايم می خواند. خيلی با او سر وكله زدم تا آنها را به دست چاپ بسپارد. مدتی همنشين رضا شريفی نيا شد و او كمكش كرد و با سليقه تمام دو كتابش را در آورد كه خيلی هم پر فروش شد و بعد يكی يكی كتابهای ديگرش. از آن خانه كه رفت زن و فرزندان را فرستاد شهرستان و خود به تنهائی ماندگار تهران شد. تا آنكه نمايش های خوابگرد را در خانه نمايش و چيزی شبيه زندگی را در سالن اصلی تئاتر شهر به صحنه برد و آن سال ركورد فروش را شكست. مدتی با هم در همان دوران روی برنامه اينجا ايران است برای شبكه تازه تاسيس جام جم كار كرديم و بعدها كم كم گوشه گير شد، بارها وبارها با همراهی و همدلی دوستان مشترك او را از خانه بيرون می كشيديم تا بيايد تئاتر كار كند، كه نشد، حتی مدتی يك نمايش را هم تمرين كرد ولی باز به خلوت رفت . آخرين همكاری مشترك ما بازی او در سريال همسايه ها بود. دوسال پيش كه حسينعلی ليالستانی قصد ساخت سريال آواز مه را داشت به اتفاق تهيه كننده پرتوان و قديمی تلوزيون فروغ كاخ ساز نزدم آمدند كه حسين پناهی را راضی كن بيايد برای بازی در سريال و من با هر زحمتی بود حسين را از خانه بيرون كشيدم و روانه شمالش كردم. يكی دو بار هم در اواسط كار بی حوصله شد و كار را بی خبر رها كرد و به تهران آمد كه باز كار ما شروع شد. حسين اين اواخر ابداً دل و دماغ كار نداشت . اغلب در خانه تنها بود و حتی جواب تلفن هم نمی داد. تا شب قبل كه خبر دار شديم به آسمان پر كشيد و رفت . هرچند حسين هميشه در افلاك و كواكب سير می كرد آما اين بار يك سكته كارش را تمام كرد و برای هميشه به ملكوتش برد. يادش گرامی .
جذبه ﴿ به یاد حسین پناهی ﴾ رضا صفریان:
حسین پناهی رفت . به همان جایی که اهل آن بود . به جهان ابدیت . برهمین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد . یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفته بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟
گفتم : یوگا ؟ گفت : نه ، نور . چیدن نور از سینه و بردن به سر .
بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمام تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را برمرکز سینه اش می نهاد ، نور برمی داشت وبعد می گذاشت روی پیشانیش . اینگونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت واغلب نداشت ، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتی ساکن کتاب ها و اشعار واندیشه هایش . او درسینه خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت . این سخن در حق هرکس و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد . آنان که او را درزندگی می شناخته اند خواهند گفت : چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت . در حالی که گاهی از فرط ناداری ، بازی درنقش هایی را می پذیرفت که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ... آری . او نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرسوناژ در سناریو . او لباس نقش رابه تن نمی کرد . روح خود را درنقش می دمید . چون چنین بود و ازآن جا که او در زندگی برمحترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت .همان نقش هایی که شاید از ایفای آنها ناراضی بود .
وامّا ناداری . آری . من نیز شاهد بوده ام که بسیاری وقت ها همه ی درآمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت . وچون بر می گشت شاید خود چیزی برای خوردن نداشت . امّا آیا این ناداری است ؟ یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت : حالا وقت غذاست . بعد پارچه خوشرنگی به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامید آورد و گفت : این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد . نان وکمی نمک . به هنگام بازگرفتن پوست از پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پرازمهر وحق شناسی . وبعد همان طور که نان پیازو نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه وسفید بردیوار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد . آیا این عین دارایی نیست؟
او حتی با حیرت خود نیز دوست بود وبه جای آن که مثل بعضی از اهل فلسفه بگوید : نمی دانم یا نمی توان دانست ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلا لو هایی از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست . این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید. با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است .
درمصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری درچه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی .
حرفهای اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج:
ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی میکردم در محله بهداشت و حسین هم نقش پسر من را بازی میکرد و هر دو بشر اولیه میشدیم. شاید به دلیل این که جفتمون درون کودک و سادهای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود البته حسین از من خیلی شریفتر بود.
من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلیها و سیاستهایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بینیاز است و چقدر راحت زندگی میکند. بشر از وقتی که حس نیاز میآید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمیکند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت. شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی میکرد. یادم میآید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم میکردند و هم چایی درست میکردند و هم برای گرم کردن اتاق استفاده میکرد. درست زمانی بود که گفتوگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی میکرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادیاش اینگونه بود.
تا جایی که میدانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. میگفت روی شغل وامونده ما نمیشه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنیها میمونیم یه وقتهایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت.
رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانهای را که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرمکن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیقهاش میخورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.
ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقتها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را هیچوقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگیاش با یک شکلات این ور و اون ور میشود. ما میتوانیم ساعتها راجع به خصوصیتهای شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد. به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدمهایی مثل حسین از پیش ماه میروند ما روسیاه و خجالت زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین پراید سوار شدن آرزو باشد. بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید میخرد و ... متاسفانه وقتی حسین فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود که حرص داشته باشد، چون آدمهایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی آدمی مثل حسین چرا؟!!
بیشتر با خودم هستم؛ سعی میکنم دروغ نگم، سعی میکنم سالم باشم، سعی میکنم عاشق باشم، سعی میکنم اگر یه روزی نتوانستم مثل حسین باشم حداقل ادای حسین و آدمهای مثل حسین را دربیاورم. چون دنیای ما به قدری صنعتی و مزخرف شده که بشر خسته است و افسرده، مرض قند بیداد میکند، جوانهامون ناخنهاشون را میخورن، دست و پاشون را تکان میدهند ... میگن وای به روزی که بگندد نمک، من که باید بخندانم مرض قند گرفتم بنابراین سعی کنیم که عاشقانه هم دیگر رو دوست داشته باشیم و به همدیگر دروغ نگوییم. ما با اونور آبیها فرقمان توی معرفت و انسانیتمون است. دلم میخواست برای عروسی بچههای حسین میآمدم ولی خب قسمت این بود که اینطوری خدمت شما برسم. دلم نمیخواست گریه کنم ولی دست خودم نبود ... نوکر همه شما. انشاءالله که همیشه شاد باشید.

خسرو شکیبایی (زاده ۱۳۲۳ تهران - درگذشت ۲۸ تیر ۱۳۸۷ به دلیل نارسایی قلبی – سرطان کبد)دردانه سینمای ایران بود. او تحصیلاتش را در رشتهٔ بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد، تا پیش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعالیت داشت و فعالیت حرفهای در عرصه سینما را با بازی در فیلم «خط قرمز» (مسعود کیمیایی-۱۳۶۱) آغاز کرد. او در نزدیک به ۴۰ فیلم سینمایی بازی کرد.
زندگینامه
خسرو شکیبایی در فروردین ماه سال ۱۳۲۳ در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد. در شناسنامه نامش «خسرو» است ولی خانواده و نزدیکان او را «محمود» صدا میکردند. پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ۱۴ ساله بود بر اثر سرطان از دنیا رفت. او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود، در حرفههایی چون خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار میکرد. در ۱۹ سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر رفت و بعد از مدتی به عباس جوانمرد، معرفی و به صورت کاملا حرفهای بازیگر تئاتر شد. وی فارغ التحصیل بازیگری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۴۲ با بازیگری تئاتر آغاز کرد. وی در فیلمهای هامون، کیمیا، کاغذ بی خط به ایفای نقش پرداخت. بازی در سریالهایی چون لحظه، کوچک جنگلی، مدرس، روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، آواز مه، تفنگ سر پر از دیگر نقش آفرینیهای این هنرمند بود.
خسرو شکیبایی در هشتمین و سیزدهیمن جشنواره فیلم فجر به دلیل بازی در فیلمهای هامون و کیمیا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را دریافت کرد. این هنرمند ایرانی فقید مدتها از عارضه سرطان کبد رنج میبرد، ساعت ۴ بامداد روز جمعه، بیست و هشتم تیر ۱۳۸۷، در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.
شکیبایی نخستین بار در سال ۱۳۵۳ در فیلم کوتاه و ۱۶ میلیمتری «کتیبه» به کارگردانی فریبرز صالح مقابل دوربین رفت و با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی-۱۳۶۱) به سینما آمد و تا سال ۱۳۶۸ نقش آفرینیهایی کرد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه ظاهر شد. اما از بعد از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی-۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی بر سر زبانها افتاد. او برای بازیش در همین فیلم از «هشتمین جشنواره فیلم فجر»، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. او همچنین برای بازی در فیلم کیمیا (احمد رضا درویش-۱۳۷۳) بار دیگر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد. او سومین سیمرغ خود را هم را برای بازی در نقش عادل مشرقی فیلم سالاد فصل (فریدون جیرانی) گرفت. از آخرین افتخارات شکیبایی هم دیپلم افتخار برای فیلم اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد) بود.
شکیبایی آخرین جایزهاش را از ششمین جشن ماهنامه «دنیای تصویر» برای بازی در فیلم «کاغذ بی خط» دریافت کرد.
پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در فیلم کیمیایی، در فیلم حکم (۱۳۸۳) بار دیگر در فیلم وی در کنار عزت الله انتظامی ایفای نقش کرد.
او علاوه بر هنرنمایی در سینما و تئاتر، برخی از سرودههای سهراب سپهری، سید علی صالحی و فروغ فرخزاد را به صورت دکلمه اجرا کرده بود.
در ۹ تیرماه ۱۳۸۷ در دومین جشن منتقدان سینمایی، جایزه یکی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب را گرفت. او همچنین در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر، بازیگر و گوینده تیزر جشنواره بود.
او در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش «سید حسن مدرس» بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم مجموعههای تلویزیونی در کنار هم و سرزمین سبز را روی آنتن داشت.
آخرین نقشآفرینی این هنرمند در فیلم تلویزیونی پیوند (سعید عالمزاده) و آخرین نمایش فیلمش، آشیانهای برای زندگی (حمید طالقانی) بود که به مناسبت روز پدر از تلویزیون پخش شد.
شکیبایی در ساعت ۴ صبح جمعه ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی در اثر بیماری سرطان کبد در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

یک تابستان دیگر رسید.
بسیاری آمدند و بسیاری رفتند.اما من همان سرگشته همیشگی ام . این روزها دلم خیلی گرفته. نمی دونم چرا.. یه حس غریبی که خیلی به نوستالژی نزدیکه نمیذاره نفس بکشم. شاید چون در ایام سوگواری خاله ام هستیم.در خواب و بیداری دلم برای خانه مادربزرگ تنگ می شود .
یادش به خیر . چه شاد بودیم . تابستونها همه خاله ها – دایی ها و حتی عموها و عمه هام به خانه مادربزرگ مادریم تو شمال می رفتیم . چقدر خوب بود ... چقدر همو دوست داشتیم.البته مطمئنم بزرگترها اون موقع هم با هم دشمن بودند ولی خوش به حال ما . بزرگترین دعواهامون سر بازی با جوجه های حیاط خانه بود . آه یادش به خیر
بدترین لحظات اون موقع بود که بزرگترها بعد از خوردن نهار هوس خوابیدن به سرشون می زد.و به دلیلی که هنوز هم نفهمیدم اصرار داشتند که ما هم بخوابیم . اما حالا که فکر می کنم دلم برای اون لحظات سرشار از سکوت هم تنگ شده.
هوای گرم . رواندازهای سبک در ایوان خانه مادربزرگ . صدای پنکه قدیمی که در انحصار دایی هام بود . چه گرمای لذت بخشی . صدای وزوز پنکه را هم دوست داشتم. چون پچ پچ های پنهانی من و دخترخاله را پنهان می کرد.
دلم برای دعواهای بیهوده با پسرخاله ام تنگ شده.
خیلی ها که دیگه الان از دست دادمشون اون موقع خیلی راحت توی ایوون خوابیده بودند . و من می تونستم بغلشون کنم و ببوسمشون و بگم چقدر دوستشون دارم . بابام – پدربزگ – شوهر خاله – خاله کوچیکم و در نهایت همین خاله که تو 45 سالگی به راحتی از دست دادمش.
یادش به خیر . اون موقع ها خاله همه خراب کاریهای ما بچه ها رو می پوشوند و هوای ما رو داشت .
خاله جون دوست ندارم تو مراسم چهلمت شرکت کنم .
دوست ندارم قبول کنم که دیگه نیستی . اما بقیه مثل همیشه منو نمی فهمن . ولی تو می فهمی
تو بودی چند سال پیش وقتی تو مراسم فوت شوهرت شرکت نکردم دلگیر نشدی و منو فهمیدی.
نمی دونم چرا اینقدر خونواده ما جوونمرگ می شن.
امسال نوبت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟

INLAND EMPIRE
نویسنده ، تدوین گر ، فیلم بردار و کارگردان : David Lynch
بازیگران :
Laura Dern در نقش Nikki/Sue
Jeremy Irons در نقش Kingsley
Harry Dean Stanton در نقش Freddie
Justin Theroux در نقش Devon/Billy
Scott Coffey در نقش Jack Rabbit
Grace Zabriskie در نقش Neighbor
Ian Abercrombie در نقش Henry
Laura Harring در نقش Jane/Herself
Michelle Renea در نقش Carrie
Alexi Yulish در نقش The Star Doctor
Naomi Watts دوبلور صداي Talking rabbit
تهیه کننده گان: Jeremy Alter
David Lynch
موسیقی: David Lynch
Angelo Badalamenti
محصول مشترک: USA ، Poland ، France
لوکيشن ها:
Hollywood Boulevard, Hollywood, Los Angeles, California, USA
Lodz, Poland
Los Angeles, California, USA
زبان ها: Polish ، English
صدا: DTS ، Dolby Digital
زمان فیلم: 172 دقیقه
كمپاني طرف قرارداد : استاديو كانال فرانسه
كمپاني انتشاردهنده : 518 مديا
تاریخ انتشار: نوامبر 2006 -مهر 85دیوید لینچ کارگردان فیلم های مشهوری چون: "مخمل آبی"، "سنگدل" و "جاده مالهالند" است.
منتقدان ازفیلم های لینچ با مشخصه هایی چون"پست مدرن"؛ "روانشناختی"؛ "سوررئالیست" یا مجموعه ای از همه آن ها یاد کرده اند.
نام دیوید لینچ در ذهن اكثر علاقهمندان معادل سینمای غیرمتعارف، غیرتجاری و به معنای كامل كلمه مستقل است. چنین رویكردی به سینما باعث شده كه لینچ علیرغم ۳۰سال سابقه فیلمسازی فیلمهای اندكی داشته باشد و حتی در دهه ششم زندگیاش هنوز دغدغه تامین هزینه فیلم بعدیاش را داشته باشد.
دیوید لینچ کارش را از دانشکده هنرهای زیبا پنسیلوانیا آغاز کرد که برای پایان نامه اش فیلمی پنج دقیقه ای تجربی با نام"الفبا" ساخت که برنده بورس انستیتوی فیلم آمریکا شد و امکان ساخت فیلم سی و چهار دقیقه ای به نام"مادربزرگ" در سال 1970 را به دست آورد.
پس از هفت سال مطالعه سینما، دیوید لینچ نخستین فیلم بلندش " Eraserhead" را در سال 1977 بصورت سیاه و سفید ساخت ، با این فیلم توجه مل بروکس تهیه کننده مشهور به دیوید لینچ جلب شد تا فیلمنامه ای بر اساس کتابی که در باره زندگی یک عجیب الخلقه دیگر نوشته شده را به او بدهد، حاصل فیلمی شد با نام"مرد فیل نما" که فروش خوبی در سینماها یافت.
"مرد فیل نما" نامزد دریافت هشت جایزه اسکار از جمله بهترین کارگردانی در سال 1981 شد که البته هیچ کدام از آنها را دریافت نکرد. اما چهار جایزه اصلی سال انجمن منتقدان آمریکا را نصیب خود کرد.
نزدیک به پنج سال طول کشید تا او"دون"، سومین فیلم بلندش را آماده نمایش کرد که رنگمایه ای علمی- تخیلی داشت و از نظر تجاری ناموفق بود این امر چنان وی را برآشفت که خواستار حذف نامش از فیلم به عنوان کارگردان شد.
اما سال بعد او یکی از به یاد ماندنی ترین فیلم های تاریخ سینما را ساخت: "مخمل آبی" که توجه منتقدان و سینمادوستان را بیش از قبل به او جلب کرد، شخصیت پردازی قوی به همراه داستانی هیجان انگیز علیرغم پیچیدگی ظاهری فیلم، سبب محبوبیت بلادرنگ فیلم شد به گونه ایی که برخی از منتقدان او را همتراز بونوئل، کافکا ویا هیچکاک خواندند.
با همین فیلم، راه برای دیوید لینچ هموار تر شد، با این همه او مدت زیادی برای کار بر روی فیلم بعدی خود"سنگدل" صرف کرد که جایزه نخل طلای جشنواره کن را ربود.
این فیلم برداشتی ازنوول پرفروش بری گیفورد با بازی نیکلاس کیج و لورا درن بود که می توان از آن به عنوان اولین "فیلم جاده ای" لینچ یاد کرد.
موفقیت این فیلم راه را برای تولید مجموعه ای به سرپرستی دیوید لینچ با نام توين پيکس (Twin Peaks) در تلویزیون گشود که مجموعه موفقی به حساب می آمد و خود سرآغازی شد برای تولید مجموعه های محبوب تلویزیونی دیگری مانند پرونده های مجهول (The X-Files) که سال ها تولیدشان ادامه داشته است.
اما حساب و کتاب های لینچ برای ساختن دومین فیلم در همان زمینه اشتباه از آب در آمد و با واکنش منفی منتقدان و سینما روها روبرو شد.
مجددا پنج سال دیگر طول کشید تا لینچ دومین فیلم جاده ای خود"بزرگراه گمشده" را بسازد.
فیلمی که بار دیگر رنگمایه های اصلی آثار لینچ یعنی تغییر درونی، تغییر شخصیت، اسکیزوفرنیا و درآمیختن توهم و واقعیت را به رخ می کشید.
تنها فیلمی از دیوید لینچ که رسما در ایران به نمایش در آمده است،"یک داستان سر راست" است که در باره راننده تراکتور سالخورده ای است که تصمیم می گیرد با تراکتورش صدها کیلومتر بپیماید تا برادرش را در آن سوی آمریکا ببیند.
پس از آن فیلم تحسین شده" Mulholland Dr" از لینچ به نمایش درآمدکه بطور مشترک برنده نخل طلای کارگردانی در جشنواره کن شد.
او از دو سال پیش درگیر ساخت اولین ساخته ش با طریق اچ دی وی (HDV) بود که برای نخستین بار در جشنواره ونیز به نمایش درآمد وعلیرغم کنجکاوی بسیار خبرنگاران و سينمایی نویسان حتی از انتشار عکس های آخرین ساخته خود نیز قبل از نمایش در جشنواره ونیز سر باز زد.
کارگردان شهیر سینمای سورئالیسم ، دست به کاری نوین و خلق اثری متفاوت زده است. اینبار او بدون فیلم نامه شروع به ساخت فیلم کرده است و همچنین بجای نگاتیو از دوربین دیجیتال استفاده کرده است و گفته است دیگرهرگز با نگاتیو فیلم نخواهد ساخت.
"اینلند امپایر" به محدوده ای در کالیفرنیای جنوبی واقع در نواحی "ریورساید" و "سان برناردینو" اطلاق می شود. این محدوده در میان محدوده های: "اونتاریو" ، "سان برناردینو" ، "ردلندز" و "آپلند" واقع شده است. شهر های این منطقه از اواخر قرن نوزدهم محل تولید محصولات کشاورزی ، لبنیات و شراب بوده است.
سال 2005 ، لینچ در مصاحبه ای از ساخت این فیلم صحبت هایی کرد و گفت: "من هیچوقت روی هیچ پروژه ای به این شکل کار نکرده ام. و نمی دونم که داستان در نهایت چگونه تعریف خواهد شد... برای اینکه اصلا فیلم نامه ای ندارم. فیلم را صحنه به صحنه می نویسم و بسیاری از آن ساخته شده است ولی هیچ تصوری ندارم که کجا خاتمه خواهد یافت. این یک ریسک است ولی احساسم به من می گوید که چون تمام اجزاء متحد هستند و هر سر نخی در این اتاق به آن اتاق صورتی مرتبط است."
دیوید لینچ اکثر بودجه این فیلم را از جیب خود گذاشته است و همچنین دوست قدیمی او در زمینه هنر "مری سوئینی". بخشی از بودجه فیلم را تهیه کننده سه فیلم قبلی او یعنی "کانال پلاس" ، شرکت فرانسوی متقبل شده است. این شرکت تصمیم گرفته بود که فیلم را وارد جشنواره فیلم کن در سال 2006 بکند که متاسفانه فیلم آماده نشد..
"دیوید لینچ" شخصا کار پخش فیلم در آمریکا و کانادا را بعهده می گیرد و اخیرا اعلام کرده است که می خواهد فیلم را بصورت مستقل پخش کند و گفته است که با تحولات عمده در صنعت سینما فکرمی کند که شاید بتواند شکل جدیدی از انتشار فیلم را ابداء کند.
وقتی از "دیوید لینچ" پرسیدند که داستان "اینلند امپایر چیست؟" ، پاسخ داد: "این فیلم درباره زنی است که به دردسر افتاده است و این یک راز است. فقط همین را می خواهم درباره این فیلم بگویم."
نيكي ( Nikki ) و ديوون ( Divon ) توسط کارگردان کينگزلي ( Kingsley )براي بازي در فيلم ((در اوج در فرداهاي آبي)) ( On High in Blue Tomorrows ) انتخاب مي شوند. كينگزلي با فردي ( Freddie ) كه دستيار كارگردان مي باشد بر روي اين پروژه مشغول هستند. اما اين فيلم كه قرار است ساخته شود ظاهرا فيلمي است با سابقه اي شوم. پروژه ي اين فيلم كه در گذشته در حال ساخت بوده با حادثه اي ناگهاني متوقف شده است . اما اين حادثه ي شوم چه بوده كه باعث شده مردم بومي آن منطقه راجع به آن افسانه ها و ماجراهايي ترسناك سرهم كنند؟ ... در آن هنگام كه فيلم براي اولين بار در حال ساخت بوده دو بازيگر اصلي فيلم به طرزي فجيع به قتل مي رسند. و پروژه در ميان حيرت همگان از اين واقعه براي مدتي متوقف مي شود. اما در اين بين فردي ( Freddie ) كه يك باجگير تمام عيار است با باج گرفتن از بالا دستان به همراه كينگزلي پروژه را در دست مي گيرند و نيكي و ديوون را براي بازي در نقش هاي اصلي انتحاب مي كنند. به زودي و پس از آغاز مجدد پروژه ي فيلم نيكي و ديوون كه در فيلم نقش سو ( Sue ) و بيلي ( Billy ) را بازي مي كنند خودشان را در نقشهايي كه در حال بازي كردنشان هستند گم مي كنند و نمي توانند واقعيت و خيال را از هم تميز دهند.و پس از چند سكانس ديگر قادر نخواهيد بود تشخيص دهيد اين دو نيكي و ديوون هستند يا سو و بيلي . زندگي نيكي در اين بازي به خطر مي افتد . او كه در فيلم نقش زني را بازي مي كند كه شوهرش را فريب مي دهد كم كم به اين پي مي برد كه در عالم واقعيت نيز در حال فريب دادن شوهر خود است. ديگر نمي تواند به آساني دو هويت و شخصيت بيلي داستان را با شوهر خود تميز دهد . و در عشقي خطرناك گرفتار مي شود. جالب است كه در سكانسي كه گويا در واقعيت اتفاق افتاده شوهر حقيقي نيكي به او گوشزد مي كند كه او را فريب ندهد ! به زودي همه چيز به ديوانگي و چيستان عظيمي ختم مي شود كه گريز از آن نا ممكن به نظر مي رسد. نيكي به زودي خود را در چرخدنده ي كابوسي گرفتار مي بيند كه تنها راه گريز از آن رويايي ديگر است. ... مرز واقعيت و خيال در فيلم به نحوي گسسته است كه امكان هرگونه ارتباطي را منحل مي سازد.از اين روست كه اكثر منتقدان اين فيلم را بسيار گيج كننده تر و آزاردهنده تر از دو ساخته ي قبلي لينچجاده مالهالند و اتوبان گمشده مي دانند. تجربه ي فيلم برداري با دي وي به زنده تر بودن تصاوير كمك بسياري كرده و بازيگران همگي در اوج بازيگري خويش قرار دارند. بسياري تصور مي كردند كه دي وي از كيفيت تصاوير كاسته اما آنها كه در فستيوال فيلم ونيز فيلم را مشاهده كردند چنين نظري ندارند
فيلم Rabbits قسمتي از فيلم Inland Empire به شمار مي رود كه در فيلم نقش كلاب Silencio در جاده مالهالند را دارد ... و گفته شده Inland Empire پاسخي به سوالهاي بي جواب بينندگان در جاده مالهالند است
آخرین فیلم لینچ لبریز از شکست زمان و مکان و تکرار چندین و چند باره مولفه های آَََشنای فیلمهای اوست. از این دست است عبور از دالان سیاهی برای( رویت) گذشته و پریدن از یک روایت/متن به روایت/ متن دیگر. این تغییر ساحت ، شبیه آن چیزی است که در تغییر گام موسیقایی در میانه های یک قطعه موسیقی رخ می دهد( مودولاسیون) بدون اینکه قطعه، فالش شود یا در پذیرش مخاطب وقفه یا خلل وارد آورد. لینچ ،استاد این مودولاسیون های نرم و بداهه است.بویژه حالا که اینبار موهبت تصویربرداری دیجیتال، آزادی عمل بیش از پیشی برای آرایش میزانسنها و پیشبرد روایت به او داده.
کمی بر این دالان سیاه درنگ کنیم: در فاصله رفتن و برگشتن مرد از سیاهی ، او چه دیده که تماشاگر محرم را از آنچه دیده است باز گوید؟ در بزرگراه گمشده وقتی بیل پولمن به سیاهی ژرف اتاقش خزید بی صبرانه منتظر بودیم تا از چشم او منظره را ببینیم ولی این اتفاق نیفتاد . انگار او به خلاء متن رفت و برگشت و چیزی برای رویت درکار نبود. در این فیلم آخری، لینچ نشانمان می دهد توی این باریکه های تاریک چه داستانهایی معلق و چه چشمهایی نظاره گر خط داستان اند.چشمهایی پر از سوء ظن که فرجام شوم داستان را رقم می زنند و هربار زنی ، قربانی این چشم/ دیدگاه است.
تلاش برای تعریف کردن داستانی سرراست از این فیلم با چینش زمانی منطقی و شماره گذاری سکانسها شاید هرچند دشوار اما ممکن باشد، ولی در این صورت چه چیزی از دست می رود؟ همه وانموده های لینچ . لینچ وانمود می کند که تمام داستان را می داند و فرم پیچیده ، شگرد روایتی اوست ولی بیشتر به نظر می رسد او ایده ای را از داستان می داند که آن را هم همان اوایل با ما در میان می گذارد و بعد می زند به لایه های کابوس و خیال تا همزمانی ها و تقارن ها خود در دل روایت شکل بگیرند. بستگی دارد چگونه به آفرینش هنر ناب بنگریم. معادله ای هندسی ، منطقی و از پیش ترسیم شده یا کشف و شهودی هنرمندانه و لایه به لایه پیش رفتن برای باز کردن پیاز اثر . .هرگونه تلاشی برای خردگرایی محض، دست کم بر لذت بردن از آثار اخیر لینچ خدشه می اندازد.هرچند زمینه ای بسیط برای گمانه پردازی و به اکتشاف دست زدن مخاطب فراهم می کند ولی از آنجا که در پس آخرین لایه پیاز چیزی نیست ، سرخوردگی دوچندانی برای کاشفان لینچ در پی دارد.
خواب ، نزدیکترین دنیا به فیلم است ، به سبب پرشها ی نامعمول و بی حساب و میزانسن های بدیعی که دارد . پرش فکر Flight of idea و آنچه سیلان آگاهیStream of consciousness نامیده می شود نسبت درستی با دنیای خواب دارند .دردنیای سینما فیلمهای لینچ بیشترین میانه را با خوابزدگی و خوابگردی دارند. اگر بشود خواب را طیفی میان رویا و کابوس در نظر گرفت بیشتر خوابزدگیهای لینچ به پایانه کابوسی طیف متمایل اند. برخلاف آن دسته از روایتهای سیال که بیشتر به رویاگونگی یا فانتزی پهلو میزنند.
جادوی خواب ،بيشتر وقتها هنگام نوشتن یا وانمایی تصویری اش از دست می رود يا دست کم آنچه در خواب با تمام ناباوری ها و الگوناپذيريهايش باورپذير است روی کاغذ و نگاتیو کاستی هايی از ديدگاه جريان پذيری و روايت دارد. لینچ اما استاد همین لحظه هاست . لحظه هایی که جز با منطق نابکار خواب ، قابل پذیرش و تاویل نیستند. آخرین فیلم لینچ هم کابوسی مکرر است. کابوسی که دامنه شومش را از دل فاجعه ای در گذشته به اکنون می کشاند.با همین منطق خواب است که خرگوشهای فیلم کوتاه لینچ ، سر از این فیلم در می آورند و خواب در خوابی بی منطق ولی بی نهایت جذاب شکل میگیرد تا یکی از زیباترین دیزالوهای سینمایی را در نمای تبدیل شدن پیرمردها به آن خرگوش ها به تماشا بنشینیم. همین جاست که لینچ استادیش را به رخ می کشد و خنده هایی که تا اینجا بر این نمایش مالیخولیایی شنیده بودیم ماهیتی چندش آور و گزنده می یابند. یا نگاه کنیم به نگاه منگ و گیج مرد جوان عینکی به دختر در آن دخمه تنگ و نمور که بیش از آنچه فکرش را بکنیم معنا می یابد .نگاهی که نه نشانی از شگفتی دارد و نه نشانی از هراس و تعلیق ولی همه اینها هم هست و کمی بعدتر در می یابیم نگاه یک روانکاو به به مصاحبه شونده اش است.
از دلمشغولیهای لینچ هجو روند فیلمسازی در هالیوود است و اینبار نوک پیکان هجو او موج بازسازی فیلمهای دیگر کشورها را نشانه رفته که در سالیان اخیر به گونه ای چشمگیر بالا گرفته.سالهایی که مارتی کوچولوی بزرگ (اسکورسیزی کبیر) تنها اسکار کارگردانی اش را برای بازسازی فیلمی از سینمای آسیای شرقی می گیرد و فیلمهای کره جنوبی و ژاپن به طرز بیرحمانه ای توسط هالیوودی های بی استعداد بازسازی می شوند. سالهایی که هالیوود با پیشنهادی گزاف حتی میشائیل هانکه را هم به خدمت می گیرد تا شاهکار بی نقص و مینی مالیستی اش (بازیهای سرگرم کننده) را با ستاره های بلوند هالیوود بازسازی کند. یک بازسازی سراسر بیهوده و فرمایشی... با این حال و روز ، اشاره هجوگونه لینچ به بازسازی یک فیلم لهستانی نیمه تمام و نفرینی ، اشاره ای بهنگام و از سر هوشمندی است. نمایش نکبت و فقر بر سنگفرش سانست بلوار درست در چند وجبی جای پای ستاره های هالیوود هم وجه دیگری از هجو تلخ لینچ بر سودای هنر هالیوودی است.
از این گذشته ، گاهی لینچ این روند فیلمسازی را چیزی هم عرض هرزه نگاری ( پورنوگرافی) قلمداد می کند. لینچ کدهایی برای فاصله گذاریهای گاه به گاه به تماشاگر می دهد و با نمایش همان هرزه نگاریها به تماشاگر مجالی برای نظربازی(voyeurism) ،استراحتی کوتاه و پرتاب شدن به کابوس بعد می دهد. همین جاهاست که بوی ناجوری به مشام می رسد: پست مدرن . آری این است پست مدرن! روایت متن پست در دل متن متعالی و اذن دخول(ورود) متن بزرگ به متن کوچک بدون تغییر در حجم اولیه متن نخست....
یکی از سکانسهای کلیدی فیلم که شباهت ناگزیری به سکانسی از جاده مالهالند دارد و یکی از دستمایه های چندباره فیلمهای لینچ است جلسه روخوانی فیلمنامه است. در اینجا ، مرز میان بازی و واقعیت (!) شکسته می شود. سکانسی بسیار همانند سکانس تست بازی دادن نیامی واتس در جاده مالهالند. در هردوی این سکانسها با این که می دانیم تماشاگر بازی در بازی هستیم و می خواهیم مقابل چینش اغواگرانه لینچ تاب بیاوریم ولی شکست می خوریم و وارد لایه دوم روایت می شویم تا انجا که کار بالا می گرد و کارگردان، تست را کات می دهد و ما به لایه پیشین بر میگردیم. وقتی لینچ در میزانسنی چنین ساده و دور از سایه و وهم ، ما را در عرض چند ثانیه غافلگیر و در خود گم میکند چگونه می توان از گرداب اوهام چند لایه ای که در بنیان روایت می افکند جان سالم به در برد. از اینرو هرگونه تلاش برای حفظ مطلق خود آگاهی، کوششی است برای لذت نبردن از یک اثر ناب دیوید لینچی.
پیشنهاد لینچ، فراموشی است. باید گوشه تاریک خاطرات را به همان باریکه راههای سیاه- بزرگراههای گمشده سپرد و از آن گذر کرد .سکانس تیتراژ پایانی فیلم دعوتی برای به ناخود آگاهی رسیدن، دم غنیمت شمردن و سرمستی است.
زمانی که اینجا کوشش می شد مولفه های فیلم بزرگراه گمشده به اثری همچون بوف کور ارجاع داده شود دیوید لینچ در یکی از مصاحبه هایش روایت خیلی سرراست تری برای داستان فیلمش داشت : نمایش تمثیلی دوپاره بودن یک شخصیت اسکیزوفرنی.
خوبی فیلمهای لینچ این است که دست تاویل گران و منتقدان را برای هرگونه بازخوانی باز می گذارد و روایت های پیچاپیچ و سردرگم فیلمهای اخیرش دریای بی کرانی است که شناگران قابل در آن به آسانی می توانند به غواصی و صید صدف برای کشف مروارید بپردازند. چه باک اگر گاهی این صدفها پوچ باشد.چه باک اگر مفاهیمی به شدت اشراقی و والا نما را بخواهیم به فیلمهایش نسبت بدهیم که هرگز واجد آنها نیست و نبود آنها هم چیزی از اعتبار اثر کنونی اش نمی کاهد.هرچند، خصیصه یک اثر هنری والا گاهی آن است که از خالق خود پیشی میگیرد و دیگر دستافرید از پیش تعیین شده سازنده اش نیست .
بازیگر اصلی این فیلم "لارا دِرن" در جشنواره فیلم ونیز اعتراف کرد که خود او نیز هنوز نمی داند که "اینلند امپایر" درباره چیست و حتی نمی داند که نقش چه کسی را بازی می کرده است ولی امیدوار است این اکران فیلم به او کمک کند که: "بیشتر متوجه بشود".
"جاستین تراکس" نیز در مصاحبه ای گفته است: "ممکن نیست بتوانم بگویم که فیلم درباره چه بوده است و تا این لحظه از کار لینچ سر در نمیاورم. هنوز در تفریح من و "لارا" این است که بشینیم ببینیم جریان این فیلم چی بود
در این فیلم، رویا، واقعیت، توهم، تصور، تخیل، قصه گویی، داستان پردازی ،وقایع با زمان های موازی و متوالی، تناسخ، پیش گویی، فیلم سازی، هم ذات پنداری، روان پریشی و اختلاط های زمانی را با هم خواهیم داشت.
فقط باید دانست که :
« امروز همان دیروز بود که من می دانستم فردا است!»
و در پایان مصاحبه ای با کارگردان
● شنیدهایم كه
▪ خیر، من هرگز چنین چیزی نگفتهام، بلكه این فیلم فقط ماجرای زنی است كه به دردسر افتاده است.
● ولی پیبردن به داستان فیلم برای بسیاری از علاقمندان فیلمهای شما ساده نبوده است!
▪ ایدهها برای ساخت یك فیلم به صورت پراكنده به ذهنم خطور میكنند، بنابراین سعی میكنم حتی الامكان فیلم را برای خودم و تماشاگران منطقی جلوه دهم. ما در طول روز چیزهایی را میشنویم و میبینیم و درك شخصی خودمان را در نهایت داریم و البته ممكن است به مسائل مبهمی برخورد كنیم كه برداشتهای مختلفی داشته باشیم، بنابراین هر تفسیری میتواند در جای خود محترم باشد.
● این فیلم ظرف ۴ سال و به تدریج ساخته شده است. چه زمان از تكمیل شدن آن اطمینان حاصل كردید؟
▪ زمانی كه در فیلم حضور دارید، فرصت كافی برای اینكه در مورد سكانسهای بعدی و ادامه ماجرا تصمیمگیری كنید، وجود دارد، ولی مقایسه كل كار با ایده اصلی و اولیه فیلم در نهایت مشخص میكند كه كار چه زمان تكمیل شد.
● در مورد InlandEmpire ایده اصلی چه بود؟
▪ همین فیلمی كه مشاهده میكنید، متوجه منظورم كه میشوید؟
● دقیقا خیر! آیا نسخه دیگری از فیلم را بر روی دیویدی میبینیم؟
▪ شاید صحنههای اضافه روی دیویدی باشد، ولی كل كار در مجموع همین است. البته در فیلم مخمل آبی چند صحنه وجود داشت كه من خیلی دوست داشتم بر روی دیویدی باشد اما متاسفانه از بین رفت.
● برای مثال چرا در برنامه تلویزیونی داخل فیلم، انسانها لباس خرگوش پوشیدهاند؟
▪ شما میتوانید این سوالات را مطرح كنید ولی پاسخ دادن به این گونه سوالات با ااستفاده از كلمات مشكل است.
● آیا مسائلی از این دست در فیلمهای شما سمبلیك هستند یا اینكه باید از بعد زیباییشناسی آنها را تحلیل كرد؟
▪ بله، همه اینها دارای معانی هستند، ولی خوب گاهی اوقات یك ایده كلی به ذهن شما میرسد كه شاید جزییات آن معنای دقیقی نداشته باشند.
● با توجه به مشكلات متعدد برای تامین بودجه و استفاده از دوربین دیجیتال برای كاهش هزینه آیا تجربه ساخت Inland Empire مشابه ساخت فیلم لكه پاككنی در دهه ۱۹۷۰ نبود؟
▪ دقیقاً به همین شكل بود چون در Eraserhead هم ایدههایی به ذهنم رسید و بعد لوكشینها انتخاب شد و شخصیتهایی برای همراهی این ایدهها در نظر گرفتم. این ایده برای من به اندازه نتهای یك سمفونی مهم است. اگر نتها درست باشد همه چیز به خوبی پیش میرود.
● آیا شیوه كار مستقل بدون نظارت كامل بر روند كار را ترجیح میدهید؟
▪ اگر من بتوانم به نسخه نهایی كنترلی داشته باشم، میتوانم در هر فضایی فعالیت كنم، ولی ترجیح میدهم با جمع كوچكی كارم را به پایان برسانم.
● آیا شرایط ساخت فیلمی مثل داستان استریت با سایر فیلمهای شما متفاوت است؟
▪ هیچ تفاوتی بین این فیلم و سایرین وجود ندارد و زمانی كه فیلمنامه داستان استریت را خواندم، احساس كردم جنبههای جذابی در این فیلمنامه وجود دارد كه میتواند جذاب باشد.
● چرا اصرار دارید تا همچنان در فضای سینمای انتزاعی باشید؟
▪ نمیدانم چرا این اتفاق رخ میدهد ولی شاید وقتی یك ایده در ذهن شما از بقیه متمایز میشود گزینه چندانی برای انتخاب باقی نمیماند.
● در فیلمهای شما بیش از هر كارگردان دیگری رویكرد به شاخصههای فرهنگی دهه ۱۹۵۰ دیده میشود.
▪ من در دهه ۱۹۵۰ بزرگ شدم و تجربههای شیرین زیادی از این دهه دارم. برخی افراد خاطرات خوبی از دهه ۱۹۷۰ دارند كه البته از نظر من یكی از بدترین دهههاست. رواج راكاند رول و تحول در طراحی خودروها از جمله مهمترین شاخصههای دهه ۱۹۵۰ هستند و هیچگاه خوشبینی به زندگی و آینده به اندازه این دهه نبود.
● وقتی تصمیم به تماشای فیلمی میگیرید، چه فیلمی را انتخاب میكنید؟
▪ همیشه فیلم آپارتمان از بیلی وایلدر را روی پرده بزرگ نگاه میكنم. من این فیلم را دوست دارم و به عقیدهام یك فیلم جادویی است.
● ظاهراً شما در شروع فیلمبرداری عنوانی برای فیلم نداشتید!
▪ بله در آن زمان عنوان مشخصی وجود نداشت و حتی مطمئن نبودم كه این فیلم در نهایت یك فیلم سینمایی خواهد بود. یك روز در اواسط فیلمبرداری با لورا درن صحبت میكردم و او اشاره كرد كه همسرش در شرق لسآنجلس در منطقهای به نام Inland Empire زندگی میكرده است و بعد در حالی كه او به صحبت ادامه میداد، ذهنم متوجه این كلمات بود گویی آن را قبلا شنیده بودم و بعد همانجا تصمیم گرفتم تا نام فیلم همین باشد.
جالب است كه برادرم در همان روز از مونتانا كتاب خاطرات پنج سالگی را پیدا كرده بود و برایم فرستاده بود، ما در آن زمان در منطقه اسپوكان زندگی میكردیم. در اولین عكسی كه در این دفترچه دیدم از محلی به نام Inland Empire در اسپوكان بود.
● فیلم پر از اشاره به كارهای قبلی شماست به نحوی كه گاهی تصور میكنیم با مجموعه تصاویری از فیلمهای قبلیتان روبرو هستیم!
▪ لطفاً مثالی بزنید، چون من چنین احساسی ندارم.
● نمونههای زیادی وجود دارد، نقاشی پرندهها كه در مخمل آبی هم دیده بودیم و یا پرده قرمز مثل فیلم بزرگراه گمشده...
▪ خب این نظر شماست؛ چون این فاكتورها برای دلایل دیگری رعایت شده است و به منظور اشاره به گذشته نیست.
● آیا به آثار هیچكدام از فیلمسازان معاصر علاقهای ندارید؟
▪ من این روزها فیلمهای زیادی نمیبینم و خوره فیلم نیستم، ولی فیلم مردی بدون گذشته از آكی كورسیماكی را دوست دارم.
● اگر قرار بود با فیلمسازی قدیمی روزی را بگذرانید، چه كسی را انتخاب میكردیم؟
▪ من این شانس را داشتم كه روز جمعه یك ساعت با فدریكو فلینی باشم و روز یكشنبه او به كما رفت و درگذشت. او فیلمسازی است كه دوست داشتم یك روز كامل را با او بگذرانم.
● فعالیتهای موسیقی شما در چه مرحلهای است؟
▪ همه چیز به خوبی پیش میرود. این روزها اكثرا در منزل مشغول تنظیم موسیقی هستم. در حال حاضر آلبومی با كریستا بل خواننده آهنگهای فیلم Inland Empire دارم البته قصد داشتم آلبومی با گروهی به نام «فاكس بت استراتژی» داشته باشم كه متاسفانه خواننده گروه فوت كرد و كار ناقص ماند. یك آلبوم هم به نام Thovght Gang با آنجلو بادا لامنتی دارم كه مراحل پایانی را میگذراند

دوستهای خوبم
با درود فراوان.....
اونهایی که منو میشناسند و سلیقه منو می دونند به این امر که موسیقی رو خوب گوش می دم واقف هستند . و می دونند که اهل تبلیغات بیهوده نیستم.
پنجشنبه و جمعه همین هفته یعنی ۲۹ و ۳۰ آذرماه دوست خوبم پوریا ساوجی که خواننده ای خوش صدا و خوش سلیقه و شاگرد اساتید بزرگ موسیقی ماست کنسرت بسیار زیبایی رو تو تالار ایوان عطار کاخ سعدآباد اجرا می کنه .
اگر طرفدار موسیقی خوب و جوندار هستید با تهیه بلیط از مراکز ذکر شده شب خوبی رو تو خاطراتتون باقی بگذارید .
برای شنیدن دموی یکی از کارهای زیبای پوریا اینجا رو کلیک کنید: بازی
به امید دیدار...
دوستان، امروز باران ترانه اش را سرود

وحالا از پس مدتها خاموشی وفراموشی خويشتن شوق نوشتن دوباره ؛به جانم نيشتر مي زند؛که برخيز!!واما کسالت وتن آسانی هميشگی مانع از آن است که دستت را دراز کنی ؛وقلمت را برداری وجوشش کلمات را در رگ سطور جاری کنی!!............نمی دانم که چرا اين کاهلی ؛مدام سوار بر دوش آدم است و واميداردت که بنشينی واز حرکت باز مانی...........اين حس درون هر بار چونان آتشفشانی که فقط هر چند سال يک بار می غرد؛ مذاب انديشه را در عروق قلبت جاری می کند واما بعد همان گاه که می انديشی که جان دوباره گرفته ای ؛سترونی و نازايی به سراغت می آيد و از تراوش ذهنت ممانعت می کند.... در جستجوی انگيزه ای که دستانت را بگيرد ؛به جلو براندت؛و در جاده رو به آفتاب قرارت دهد...اما در اين برهوت آ دميت يافتن چونين راهی و چونين دستی اگر نه ناممکن که بس دشوار است... به آسمان می نگری تا در اين کوير غربت ؛ستاره ات را بيابی و به سوی آن راه بپيمايی.... واما هر چه هست ابر است و تيرگی که آسمان را يکسره در سلطه خود دارد ونمی گذارد که ستاره ها را باز بينی........پس به انتظار آذرخشی ؛تندری؛که ابر ها را بباراند و آسمان را زلال کند...لاجوردی لاجوردی....صاف صاف..... راستی تو می دانی آن آذرخش کی خواهد آمد؟و من کی خواهم توانست ستاره ام را باز ببينم؟.......يعنی آن روز خواهد آمد...........

اینجا متن داستان کوتاهی به قلم استاد بهرام بیضایی درباره اسطوره ادبیات ایران و جهان صادق هدایت رو براتون گذاشتم ....
یاد جفتشون بخیر.....بیضایی رو زنده بگور کردند...............
هدايت
عصر 7 آوريل 1951 م و 18 فروردين 1330 ايراني؛ پاريس
در عصر ابريِ دلگرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندهي چهل و هشت سالهي ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانهاش در محلهي هجدهم، كوچهي شامپيونه، شماره 37 مكرر ميرود، دو مرد را ميبيند كه بيرون خانهاش منتظرش هستند. آنها ازش ميپرسند كه آيا از ادارهي پليس ميآيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آنها با او در خيابانها راه ميافتند و حرف ميزنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت ميگويد من خيالي ندارم! يكيشان ميخندد: البته كه نداري! خودكشي؟ اينجا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!

زندگی را برای ما به صورت قفس تنگ و داغ و نفرت آوری در آورده اند و ما در مقابل چه کرده ایم ؟ .... حتی عرضه نداریم تا خود را از این قفس داغ و نفرت آور به بیرون پرتاب کنیم . ای کاش دست کم می توانستیم فریادی از حلقوم ترس بیرون کشیم .... اما نه نمی توانیم.......
اینجا اسیریم ، مثل اسیر اردوگاههای مرگ ، ما را درون کامیونی که هیچ روزنی به خارج ندارد ریخته اند و به جنگل دور دستی برده اند .....
خوش بینها می گویند: برای کار اجباری از بام تا شام دست کم جیره مختصری خواهند داد و بد بینها عقیده دارند برای تیر باران شدن .
اما هیچیک از این دو نظر درست از کار در نمی آیند ، آنچه واقعیت دارد اینست که به وسیله اگزوز کامیون دود کشنده موتور را به اتاقک در بسته عقب می فرستند ، ما ابتدا به سرفه و تنگی نفس می افتیم و بعد سگ کش می شویم .... بدون اینکه متوجه منبع دود شویم .... خصلت آنها اینست که آدم را سگ کش کنند ، حتی یک مرگ فوری و راحت را از آدم دریغ می کنند ..... اگر قرار است خفه شویم و حرف نزنیم بهتر است یکباره همچون تکه دینامیتی منفجر شویم ، یا همچون دسته ای کاغذ آغشته به بنزین گر بگیریم و بسوزیم و تمام شویم .
اما دلم برای خودم و تو و تمام جوانهای هموطنم که قدرت تفکرو اندیشه را در جای جای فکر زخم خورده خویش گم کرده اند می سوزد . چون ما مانند تکه یخی که در تابه داغ میاندازند داریم قطره قطره آب می شویم ، با زجرو عذابی صامت و بدون صدا و فریاد و شورو غوغا ، افسوس که حتی ذره ای روغن را نیز از ما دریغ کرده اند تا لااقل بتوانیم با جزوولز و عربده و هیاهو ، هر چند برای هیچ آب شویم .
نه تنها قدرت اندیشیدن و تفکر درباره گذشته ، حال و آینده از ما ربوده شده بلکه مرگی راحت نیز از ما دریغ می شود .
در دریایی از کثافتها و تنگ نظریها و حق کشیها غوطه وریم و حتی جرأت نداریم به زیر آب فرو رویم و خود را خفه کنیم ..... آنها می خواهند که ما درون قفس تنگ و تاریک و داغ که برای تفکر ما ، اندیشه ما و سرنوشت ما ساخته اند ، و در میان دود سیاه سمی اندک اندک سگ کش شویم تا قدرت قدعلم کردن در برابر نا حقی ها را نداشته باشیم .
گاهی اوقات از خود می پرسم نکنه دیوانه شده ام ..... ای کاش دیوانه شده باشم ، اما هنوز آنقدر عقل برایم مانده که حس کنم به اندازه کافی ابله نشده ام . بعضی وقتها به سرم می زند خود را به بیرون پرتاب کنم و از بالای بلندترین نقطه شهر سر خم کنم و فریادم را بر سر آنها که دارند حلزون وار در داخل شهر زندگی می کنند تف کنم : آهای بزمجه ها ، سوسکها ، خرخاکی ها ، کرمها ! بیایید محض رضای شیطان برای یک روز هم که شده مردومردانه زندگی کنید بعدش هم مردومردانه مثل آدم بمیرید .
اما مگر من می توانم ، مگر جرأتش را دارم ....... مگر من بیچاره که هستم ، جز یکی از همین بزمجه ها ، سوسکها ، خرخاکی ها ، کرمها .... باز آنها قدرت حرکت کردن هرچند گوسفند وار و وول خوردن هر چند حلزون وار را دارند ، اما من چه کار بلدم به جز یک جا نشستن و تماشا کردن به.......... بگذریم .
هر چه می نویسم پنداری دل خوش نیست ، نمی دانم نوشتنش بهتر بود یا ننوشتنش ، در هر صورت.....
ماندیم فقط که مانده باشیم
با چنگ به هر بهانه خویش
تابوت جنازه فلق را
بردیم به روی شانه خویش
در حسرت یک سلام صادق
خواندیم سیه ترانه خویش
آوخ که چه سهل به باد دادیم
با دست خود آشیانه خویش............

امروز خانه سياه است فروغ فرخزاد را تماشا می کردم. هوس کردم به سراغ ديوانش بروم ، اين شعر را که با حال و هوای دلم يکی بود انتخاب کردم برای اينجا.
شايد اين دلمردگی که من بدان مبتلا شده ام درمان يابد..کاش…
از چهرهء طبيعت افسونکار
بربسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه های حسرت و ماتم را
پاييز،ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چيزی نهان داری
جز برگهای مرده و خشکيده
ديگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزايد
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاييز،ای سرود خيال انگيز
پاييز،ای ترانهء محبت بار
پاييز ای تبسم افسرده
بر چهرهء طبيعت افسونکار

بر كناره جاده عمر و حركت سربي ساعتها
به پوچي ثانيه ها مي انديشم
غبار نشسته بر افكارم ، مصون نگه داشته مرا از ياد هر تحركي
و تنها در عبور ثانيه هاي سربي به ساعتهاي هفتگانه عمرم مي نگرم
ساعت مستي ، سرخوشي
ساعت شب زنده داري
ساعت عشق
ساعت پوچي
ساعت بي حوصلگي
ساعت تنهايي
و ساعت شماطه دار زمان كه ثانيه هايم را بر آن مي آويزم
و عبور مي كنم از كوچه خاطرات با كوله باري از ياد گذشته ها
و خود را محو مي كنم زير غبار سكون
و اينگونه لحظات عمر را بدست فراموشي مي سپارم در تندباد گذر زمان
و خاك مي كنم آرزوهايم را در ماسه هاي ساحل تأمل
تا شايد در فردايي ديگر بشويم آرزوهايم را
درود
وای بر ما .......
وای به ما ایرانیان .........
پس از خواندن این مطلب ، یک لحظه ، فقط یک لحظه با خود بیاندیشید .
چه شد که پیش گویی بابک این آینده را دربرداشت .
آخرین گفتار بابک خرمدین ، سردار بزرگ ایران :
.تو ای معتصم ، خیال مکن با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد
نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای می توانی
ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت
من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو
اکنون مرا تکه تکه می کنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و
قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت . این را بدان که ایرانی
هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد
من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهندکرد . من مردانگی و درس
مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز می کند صدها ایرانی با خون بجوش آمده ، آماده طغیان هستند
مازیار هنوز مبارزه می کند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن
گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند
اما تو ای افشین ..... در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در
برابرش زانو میزنی و وطنت را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از
بدن جدا کند
مردی که به مادر خود - میهن - خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچ کس به
فرد خودفروخته اعتماد نخواهد کرد
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود
پاینده ایران
از کتاب حماسه بابک خرمدین
دیروز بالاخره بارون اومد ......................................................................
هرچند کم بود ولی باز سپاسگذارم از ابرها ...........................................
باران تنها بهانه گريستن است ...................................................................
باران که می آيد ، تنهائيهايم را با ابرها قسمت می کنم ..................................
تمام حال وهوای بارانی آسمان به من بخشيده می شود ...............................
و تمام تنهايی های من به کوچه های خيس شهر...........................................
و تمام آسمان در حجمی کوچک در چشمهايم جای می گيرد..........................
باران که می آيد تمام پس کوچه های خاطراتم سيراب می شوند .....................
تمام لحظات بارانی عمر در هجومی بی وقفه به مهمانی چشمانم می آیند ........
رهايم کنيد .....من اسير زاده نشدم....
این صداي پرنده اي بودکه به گوش ميرسيد...
بالهاي سفيدش را باز کرد تا آزادتر باشد...
درخشندگيش شكوه و قدرت را به خاطر ميآورد....
و سپيديش معصوميت يك پرنده را..
او دور ميشد و نگاه من نيز با او اوج ميگرفت....
تا زماني که او رها شد و نگاه من در محدوديت ديد ماند....
او آزاد شد و من همچنان اسير ماندم....
نگاهم را از اوج به زمين دوختم تا ياد آور اسيريم باشد....
که ناگاه شنديم....
من همچنان اسيرم ....
صداي پرنده بود كه از اوج به سمت من مي آمد...
او آمد و در اسارت زمين جان داد...و اسير مرد....
و من خيره بر بالهاي خونين او كه روزي سپيدي مانند برف
و آرزويي مانند پرواز داشت.....
تكرار ميكردم.... رهايم کنيد...........................
به نام خودم
درود
عدالت یعنی چه ؟
چه کسی برای اولین بار این کلمه مسخره رو استفاده کرد ؟
این کلمه هم مثل خیلی دیگه از کلمه هایی که برای سرگرم کردن ما ساخته شده
هیچ معنا و مفهومی نداره .
چیزی که در طول تاریخ نبوده ، نیست و نخواهد بود . پس چرا اصلاً به دایره لغات ما اضافه شده ؟
بیایید آروم آروم تو حرف زدنامون ، تو نوشتنامون و تو فکرکردنامون واقعی باشیم .
برای چیزایی که وجود ندارند اسمهای مسخره نگذازیم که بعد با اون اسم ها برای خودمون عقیده و مسلک بسازیم .
وقتی چیزی از اصل وجود نداره دیگه نمیشه بهش استناد کرد . به قول نیچه بزرگ :
آنچه كه ما امروز حقيقت مطلق مي پنداريم، چه بسا زماني خطايى بيش نبوده است

آخ که چقدر دلم برای یه بارون حسابی تنگ شده !!!!
چرا بارون نمی باره ؟!!!!!
منتظر اولین بارون پاییزیم تا بدون چتر - تک و تنها - زیرش قدم بزنم . برم و برم ......
گرچه باز هم به بن بست میرسم .
راستی از این بن بست بدم نمیاد . چون به نظر من از دوراهی خیلی بهتره !!!!
دیگه حوصله تصمیم گرفتن و انتخاب رو ندارم .
همون بهتر که بن بست باشه
و در انتهای بن بست بنشینم ... بی رمق و منتظر ...
منتظر یه برف حسابی............

درضمن اگر روی اسم هر فیلم کلیک کنید به صفحه مربوطه اش دست پیدا می کنید .
بخش سوم از کتاب ترانه های خیام یعنی خیام شاعر :
بخش دوم یعنی خیام فیلسوف رو بخونید
متن کتابی به دستم رسید که نسخه دستنخورده اش خیلی کمیابه
اونایی که به خیام و هدایت علاقه دارند حتما این مطلب و بخصوص پیشگفتار بی همتاش رو بخونند.
خیلی از رباعیاتی که به اسم خیام میشنویم در واقع دروغه و به او نسبت داده شده .
از جمله رباعی معروف :
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو میکنی بدمستی ؟
خاکم به دهن مگر تو مستی ربی ؟
این کتاب رو تو ۴ بخش : پیش گفتار - خیام فیلسوف - خیام شاعی - رباعیات خیام تقدیم می کنم :
به نام خودم
چکیده ای از رباعیات خیام رو در ۴ بخش آماده کردم .
توی این قحطی شعر و ترانه حال خیلی هارو جا میاره :
دروووووووووووود .
پدرم ، کریم نیک طبع یک انسان بود . یک انسان واقعی . اما اشتباهات زیادی تو
زندگیش داشت . دو تا از اشتباهاتش جبران ناپذیر بودند . اول دومیش رو میگم .
بله ، اشتباه بزرگ ایشون توی یک شب پاییزی آبان 1358 رخ داد که نتیجه اش تولد
اینجانب ، تحفه بزرگ ، مسعود نیک طبع در 8 مرداد 1359 بود . بگذریم ، یادش شاد .
انسان جایزالخطاست . راستی اشتباه اولش رو دیگه خودتون حدس بزنید .
خوب ، همینطور که همین اول کار متوجه شدید با یک آدم متناقض طرفید . اول خودم
رو nobodyمعرفی کردم بعد هزار تا link دادم که همه منو ببینند . خوب چه کنیم
دیگه . وقتی فیلمساز محبوب آدم کیمیایی و لینچ و تارانتینو باشند اغتشاش و تناقض کل زندگی رو بر می داره .
تو این وبلاگ همه چیز می خونید .
یه روز از جاده ماللهند دیوید لینچ یا حکم مسعود کیمیایی
یه روز از Frozen مدونا یا نازلی مانی رهنما
یه روز از دموکراسی مسخره آمریکایی یا دیکتاتوری نفسگیر میمونها
یه روز از کتاب ابرمرد نیچه یا نوشته های سیاه دوست خوبم لگزیان
یه روز از بازی رئال مادرید و بارسلونا یا پرسپولیس و استقلال
یه روز ضد زن میشم یه روز از هرچی مرد بدم میاد
یه روز مهربون و عاطفی و احساساتی ، یه روز سیاه و متنفر از زندگی .
به هر حال همینه که هست . از اونجایی که آدمی هستم که راجع به همه چیز
اظهار نظر می کنم و علامه دهر هستم نظراتتون رو بدید . هرچند که برای من مهم
نیست ولی شاید بازدیدکننده ها خواستند حرفاتونو بخونند . هر وقت هم از مطالب
دیگران استفاده کردم اگه دوست داشتم منبع رو می نویسم . در غیر اینصورت
صاحبان مطالب به دادگاه لاهه مراجعه کنند .
بعد از اینکه وبلاگ پاگرفت و بازدیدکننده پیدا کرد یک سری سوال که ذهنمو مشغول
کرده مطرح می کنم . اگر جوابی داشتید ، بدید . تا ببینیم چی میشه .
فعلاً بیایید انسان باشیم .
بدرود...
I'm nobody
?Are You nobody,too
,If you are nobody,don't tell it to anybody
,because if you tell it to anybody
.then you are somebody
من اومدم
حالا که چی ؟!
بعداً میفهمید ....................